ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

92.11.8مامان گفتی

امروز نانازه من گفتی ماما وای من فدات بشم دخملی  تو خونه هی راه میری و میگی بابا ماما یا بعضی موقعه ها یریز میگی باباوباباوبابا و بعدش میگی ماماوماماو ماما ولی یه جینگولکی شدی که نگو شدی فشفشه شدی و توی خونه میچرخی ...
18 بهمن 1392

14ماهگیت مبارک نانازم92.11.9

سلام نانازه من جوجه کوچولوی من 14 ماهگیت مبارک نیم وجبی شیطون بلا دیگه بابا و مامان و نه و جوجو و این چیه و کیه و دد و جی جی و میگی دیگه زبون باز کردی و داری سرمون میبری جینگولک.خونه رو هم که کلی بهم میریزی و همش باید دنبالت باشم و حرص بخورم   چندتا عکس از 14 ماهگیت جینگولکم     اینجا بای بای کردی بری بیرون   ...
18 بهمن 1392

سوراخ کردن گوش سارینا92.11.2

یه دنیا به دخمله نانازم وای امروز بگو چیکار کردم ؟امروز رفتیم گوشت سوراخ کردم خوشمله مامان یه دفعه صبح فکر سوراخ کردن گوشت زد به سرم و عصر هم زنگ زدم دکتر عمومی آقای گرگین گه مطبش بالای شیرینی فروشیاطلس توی خیابان تالارپارچه ن.بت گرفتم و بعد رفتم دنبال مامانم و 3 رفتیم مطب 2 نفر جلومون بودن و بعدش رفتیم توی مطب اول دکتر روی گوشت با خودکار علامت زد و بعد تائئد ما دستگاه مخصوصش اورد و منم تورو محکم گرفتم دکتر کارش کرد و توهم زدی زیر گریه سریع بغلت کردم و یکم راه رفتیم و آروم شدی و دوباره اومدیم نشستیم و تا اون یکی گوشت سوراخ کنه که وقتی دکتر گوشت سوراخ کرد دیگه از ته دلت گریه کردی مامان قربون قطره های اشکت بشه الهیبعد دکتر برات 1شیشه ال...
18 بهمن 1392

این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟92.10.15

این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از 92.10.15 شایدم زود تر تا به امروز 92.11.7این چیه تیکه کلامت شده حسابی هرچی میبینی و به هرکی میرسی اول یه اخم خوشگل و خوشمزه میکنی و بعد میگی این چیهههههههههههههههههه یه چیزی یاد گرفتیاااااا تو ورووجک اینقدرم خوردنیم شدی که نگوووووووو ...
8 بهمن 1392

رفتن به آتلیه عکاسی 92.10.22

یدنیا سلام به جوجه جیگول خودم الهی فدات بشم من فشفشه رنگی بالاخره امروز طلسم شکست و ما رفتیم آتلیه یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو امروز از صبح کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و جنابعالی هم شانس من بدبخت امروز کلی شلوغ کردی و حرصم دادی منم گذاشتمت توی تختت تا راحت بکارم برسم خلاصه تند تند کارام کردم باباهم کباب از بیرون اورد برای ناهار تا ساعت 3شد و من رفتم آرایشگاه واسه اینکه کمی موهامو مدل بدم و یه خط چشم برام بکشن و مژه برام بذارن والبته قبلش رفتم دنبال مامانم و اوردمش خونه تا پیش تو باشه آخه بابایی هم س 5 نوبت آرایشگاه داشت خلاصه من از س 4 تا 5.30 توی آرایشگاه بودم بعدش سریع اومدم خونه خودم آرایش کردم و لباس پوشیدم و...
25 دی 1392

تولد مامان 10.10.92و آغاز سال 2014میلادی

سلام به دخمل نازم که یه ورووجکی شدی واسه خودت که نگووووووو  مامان فدات بشه اینقدر شیطونی میکنی و کار خرابی که هرچیم بهت میگم دست نزن یا انجام نده مگه بیخیال میشی  نمونش اینه که اول صبح که بیدار میشی و از تخت میارمت پایین یراست بدون هیچ انحرافی میری سراغ تلفن اگه تلفن سرجاش نباشه میری سراغ کنترل ماهمواره اگه اونم سرجاش نباشه میری سراغ فلش توی ریسیور .اگرم همه اینا سر جاشون باشن همشون برمیداری با خودت میبری واسه بازی کردن تا بهت میگم سارینا بیارشون یا باز دست زدی بدو بدو با کلی ذوق فرار میکنی از دستممممممممممممممم وی که زندگیمی تو .10.10 تولد مامان فریبات بود بسته دیگه خجالتم ندههههه10.16 هم تولد خاله فرزانه واسه همین ما همیشه...
20 دی 1392

9.10.92سارینا 13ماهه شد

13 ماهگیت مبارک نفسم امروز تو 13 ماهه شدی داری کم کم یه خانوم عاقل و بالغ میشی که هر کلمه ای که بهت میگیم بگو فقط میگی دد وای دیگه از دستت ذله شدیم مخصوصا وقتی میگم بگو بابا با تمام قاطعیت میگی د د وای که چقدر زورمون میگیره و ماهم با همون قاطیتم بهت میگیم بابا و بازم تو میگی دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.واییییییییییییییییییییییییییی عکسای 13 ماهگیت بعد برات میذارم   اینجا هم خودت لوووووووووس کردی شیطون   ...
18 دی 1392

7.10.92برای اولین بار تونستی خودت به تنهایی بلند بشی

سلام مرغ عشق من فدات شم گربه ملوسه که فقط باید خوردت روز به روزم داری لوس تر و جیگر تر میشی  امروز صبح توی هال نشسته بودیم و داشتیم با هم بازی میکردیم که یدفعه دیدم خودت به تنهایی بدون کمک تونستی روی پاهات بلند بشی و بایستی و یجور دیگشم اینه که مثل پیرزنا 2دستات میذاری زمین و بعد بلند میشی پیرزن من ...
10 دی 1392

شب یلدا92.9.30

سلام جوجه گل مامان خوشملم امروز شب یلداس یعنی بلندترین شب سال و شبی که از ماه تولد تو که آذر ٩.٩.٩١باشه میگذریم و وارد ماه تولد من یعنی دی١٠.١٠.٦٩ میشیم .امروز برنامه هم خونه ما بود و هم خونه مامان هادی و ما هم هرسال خونه جفتشون میریم و امسال قرار شد شیرینی سفره خونه هادی اینارو من بخرم من و تو هم س 4و 30 آماده شدیم و رفتیم دنبال خاله فریده تا باهم بریم شیرینی بخریم و بعدشم من باید میرفتم پاساژ میخواستم برات استخر بادی بخرم و خاله هم اونجا کار داشت وخلاصه تورو بردیم گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم بیرون دنبال کارامون و شیرینی خلاصه تا س 7توخیابونا دنبال شیرینی میگشتیم بعد اومدیم وخونه و آمائه شدیم و رفتیم خونه مامانم اینا و تا س یربع 10 اونجا ...
5 دی 1392